در نقد اخلاق بردگی درونی و بازیابی خرد
اکثر آنانی که به گونه ناخوانده ممثل نمایندگی کاذبِ پارسیان شدند ولی به افغانیسم و افغانیت باور داشته اند، در واقع زمینه‌سازان بردگیِ درونی جامعهٔ خویش بوده‌اند 
تاریخ انتشار:   ۱۳:۱۱    ۱۴۰۴/۱۱/۳ کد خبر: 178752 منبع: پرینت

این نوشتار نقدی اخلاقی و درون‌نگر از فرهنگ سیاسی جامعهٔ پارسی‌زبان است. تمرکز آن نه بر تکثیر مفهومی سلطه و نه بر سردرگم‌کردن مخاطب با انواع آن، بلکه بر تحلیل یک سازوکار واحد و مرکزی است: بردگیِ درونی به‌مثابه واگذاری داوطلبانهٔ خرد و داوری جمعی. اشاره به سلطهٔ افغانی در متن، از آن‌رو صورت گرفته که این سلطه توانسته است دقیقاً بر همین خلأ درونی سوار شود و از آن بهره‌برداری کند، نه به‌عنوان یک مفهوم مستقل و مجزا.
هدف من از این نقد، سرزنش جامعه یا نفی رنج‌های تاریخی آن نیست، بلکه نشان‌دادن این حقیقت است که جامعهٔ پارسی‌زبان، با وجود ظرفیت‌های فرهنگی، زبانی و تاریخی گسترده، هنوز به‌طور کامل از منطق پیروی از فرهنگ پیری، رهبرپرستی و فرمانده‌محوری عبور نکرده است.
این جستار تلاشی است برای بازگرداندن پرسش، خرد و مسوولیت اخلاقی به جایگاه جمعی آن‌؛ جایی که سیاست نه سرنوشت محتوم، بلکه کنشی آگاهانه و قابل داوری باشد.

تجربهٔ دهه‌های اخیر نشان می‌دهد که مسألهٔ بنیادین جامعهٔ پارسی‌زبان، پیش از آن‌که سیاسی یا امنیتی باشد، فرهنگی و اخلاقی است. آنچه این جامعه را در برابر افغانیسم و اشکال گوناگون سلطهٔ آن آسیب‌پذیر کرده، نه کمبود آگاهی و نه فقدان تجربهٔ تاریخی، بلکه ناتوانی در خروج از منطق «پیری و مرشدی» در درون مناسبات درون‌باهمستانیِ خودی است؛ منطقی که در آن، خرد جمعی همواره به نفع یک شخص، یک فرمانده یا یک چهرهٔ مقتدر کنار گذاشته شده است.
منظور از خردورزی در این‌جا، دانستنِ صرف یا آموزش رسمی نیست، بلکه همان چیزی است که کانت آن را «جرأت به‌کارگیری فهم خویش بدون هدایت دیگری» نامید. این جرأت، در فرهنگ سیاسی پارسی‌زبانان، به‌ویژه در میان تاجیک‌ها، به‌طور مزمن سرکوب شده است. جامعه عادت کرده است که به‌جای اندیشیدن، پیروی کند؛ به‌جای پرسش، ایمان بیاورد و به‌جای معیار ها، به چهره‌ها تکیه بزند.
در این چارچوب، در سه دههٔ اخیر، زمانی که بخش بزرگی از نخبگان پارسیان یا به مهاجرت رفتند و یا درگذشتند، فرماندهان جهادی نه‌تنها بازیگران نظامی شدند، بلکه پیرهای سیاسی و رهبرانِ بدون منازعه نیز گردیدند.

آنان که مشروعیت‌شان را در زور تفنگ می‌دیدند، نه‌تنها از جامعهٔ خودی اطاعت خواستند، بلکه آن را به تسلیم برای منافع شخصی خود واداشتند. هر فرمانده در یک محل، قدرت بدون چون‌وچرا، فراقانونی و حتی فراعرفی شد. رابطه‌ای که میان جامعه و این چهره‌ها شکل گرفت، رابطهٔ شهروندی و نمایندگی نبود، بلکه رابطهٔ حاکم و برده بود. در چنین رابطه‌ای، پرسش نشانهٔ بی‌وفایی تلقی می‌شد و نقد، معادل خیانت بود. نمونه‌های زیادی وجود دارد که جوانان پرسش‌گر به اشکال مختلف از جمع به بیرون پرتاب شده‌اند. چنین بوده است که خرد جمعی در حالت تعلیق قرار گرفت و تا امروز ادامه دارد.
بردگیِ درونی از همین‌جا آغاز می‌شود؛ نه از زور و نه از سرکوب مستقیم، بلکه از واگذاری داوطلبانهٔ داوری به فرد زورمند. جامعه‌ای که سرنوشت خود را به «پیر سیاسی» می‌سپارد، پیشاپیش از حق اندیشیدن کناره می‌گیرد و آن را خطرناک، بی‌فایده و در مواردی بی‌ادبانه می‌پندارد.

فرماندهان جهادی، به‌ویژه در دوران جمهوریت، محصول خرد تاریخی جامعه نبودند. آنان نه از دل گفتگوی عقلانی برآمدند و نه حامل طرحی سیاسی، اجتماعی یا اخلاقی برای آینده بوده اند. قدرت‌شان نتیجهٔ جنگ، مداخلهٔ خارجی و معامله‌های ژیوپولیتیکی بوده است.
جامعه، به‌جای نقد این قدرت های ناخواسته، آن ها را تقدیس کرد. سلاح، ثروت و نفوذ سیاسی آنان ـ که نتیجهٔ حمایت خارجی‌ها بود ـ به‌اشتباه همچون نشانهٔ شایستگی اخلاقی تعبیر شد، و فرماندهان به‌عنوان رهبران و ناجیان پذیرفته شدند؛ در حالی که این فرماندهان هیچ‌گاه از داشتن «قلبِ روشنایی‌بخشِ دانکو» برخوردار نبودند.*

در فرهنگ «پیری و مرشدی»، پیر مسوول و پاسخگوی نیست؛ او سوژهٔ «ایمان» است. همین منطق باعث شد که چهره‌های آناکرونیک و عوام‌فریبِ رهبرنما بارها با حاکمان مسلط افغان معامله کنند، شکست بخورند، یا حتا جامعهٔ خود را قربانی سازش‌های شخصی سازند، بی‌آن‌که «مشروعیت‌شان» به‌طور جدی زیر سؤال برود. اگر موفق شدند یا شکست خوردند، جامعه آن را توجیه کرد؛ خیانت را توضیح داد و سکوت را نوعی «واقع‌بینی» تعبیر نمود. این‌ها همان سازوکارهایی‌اند که من آن را «بردگیِ درونی» می‌نامم.

در اینجا بردگی فقط اطاعت نیست، بلکه در اصل تعلیق پرسش است. افراد جامعهٔ پارسیان نمی‌پرسند که چرا این فرمانده یا این قدرتمند؟ با چه صلاحیتی؟ و بر اساس کدام معیار اخلاقی باید رهبر ما باشد؟
پرداختن به این‌گونه پرسش‌ها مدت‌ها است که به دلیل تروما‌ی سلطهٔ افغانی از یک‌سو، و گرفتاری در مناسبات پیری و مرشدی از سوی دیگر، تعطیل شده است. مرشد حق پرسش از پیر را ندارد و آن را خطای بزرگ می‌پندارد. این وضعیت به فرسودگی عمیق اخلاقی انجامیده است؛ حالتی که می‌توان آن را «بیهودگی درونی» نامید: جایی که جامعه، پیش از شکست بیرونی، از کاربرد پرسش و داوری دست می‌کشد و به بحران درونی مواجه می‌شود.
سال‌ها است که افغانیسم از این وضعیت به دلخواه خود بهره می‌برد و حاکمان افغان با سوار شدن بر آن، سلطهٔ خود را تثبیت می‌کنند.

قدرت پارسیان زمانی میسر می‌شود که جوامع آنان پرسش‌گر باشند؛ در غیر آن، مسیر حذف را می‌پیمایند. به‌گونهٔ نمونه، اکثریت پارسیان از این گروه‌هایی که خود را «رهبران» می‌نامند، نمی‌پرسند چرا ما «افغان» باشیم؛ در حالی که ما قوم، زبان و هویت خود را داریم که از فرهنگ پارسی برآمده است. این پرسش به دلایل گوناگون مطرح نمی‌شود.
این چهره‌ها برای بقای خویش، مردم را به اطاعت برده‌وار وامیدارند؛ در اصل، آنان همکاران سلطهٔ افغانی‌اند و بردگیِ درونی را برای تداوم بردگیِ بیرونی، یعنی سلطهٔ افغانی، فراهم می‌آورند.

اکثریت آنانی که در بیست سال اخیر به گونه ناخوانده ممثل نمایندگی کاذبِ پارسیان شدند ولی به افغانیسم و افغانیت باور داشته و در برابر آن تمکین نموده اند، در واقع زمینه‌سازان بردگیِ درونی جامعهٔ خویش بوده‌اند.
ما با درک این پدیدهٔ منفیِ اخلاقی و روانی، نظریهٔ «حق تعیین سرنوشت برای پارسی‌زبانان» را نه همچون یک شعار سیاسی، بلکه به‌مثابه یک برنامهٔ سامان‌مندِ فکری و فلسفی برای گسست از فرهنگ پیری مطرح کرده‌ایم. ما باور داریم که این حق زمانی معنا دار می‌شود هرگاه جامعه از منطق مریدی عبور کند و خرد را به مرجع داوری خویش بازگرداند.

حق تعیین سرنوشت برای پارسی زبانان یعنی پایان دادن به سیاستِ نجات‌بخشِ فردمحور و آغاز سیاستِ برنامه‌محور و مسوولیت‌محورِ عقلانی است.
تا زمانی که پارسیان به‌دنبال «پیران سیاسی» بدوند و فرماندهان را رهبر بپندارند، هر نظریه ای ـ حتی به نام حق تعیین سرنوشت ـ نمی‌تواند جلوی بازتولید همان چرخهٔ بردگیِ درونی را بگیرد.
بردگی ممکن است لباس عوض کند، اما منطق آن یکی است و آن عبارت از واگذاری عقل جمعی به فرد ناآگاه و سودجو، و خاموش‌کردن پرسش ها!
رهایی، پیش از آن‌که سیاسی باشد، رویدادی اخلاقی، عقلانی ،خود پالودگی حتا پوست انداختن به الهام از سیمین بهبهانی است؛ لحظه‌ای که جامعه جرأت کند بدون «پیر» بیندیشد، بدون فرمانده تصمیم بگیرد و خود مسوولیت بپذیرد. از همین لحظه است که آگاهی از «حق تعیین سرنوشت» آغاز می‌شود و می‌تواند از یک نظریه، به یک امکان واقعی برای رهایی بدل شود.

*پی‌نوشت: داستان «دانکو»
دانکو شخصیتی نمادین در داستانی به همین نام از ماکسیم گورکی، نویسندهٔ روس، است. در داستان، دانکو رهبری قوم سرگردان و نومیدی را بر عهده می‌گیرد که در تاریکی جنگل راه خود را گم کرده‌اند. او برای نجات مردم، سینهٔ خود را می‌شکافد، قلبش را بیرون می‌آورد و آن را چون مشعلی فروزان بالا می‌برد تا راه را برای دیگران روشن کند. قوم به‌دنبال نور قلب دانکو از جنگل عبور می‌کند و نجات می‌یابد، اما خود دانکو از فرط فداکاری جان می‌دهد و پس از رهایی جمع، قلبش زیر پای همان مردمی که نجات یافته‌اند لَه می‌شود.
در سنت تفسیری، «قلب روشنایی‌بخش دانکو» نماد رهبری اخلاقی، آگاهی‌بخش و فداکارانه است؛ رهبری‌ای که نه بر زور، نه بر ایمان کور، بلکه بر مسوولیت، آگاهی و از خودگذشتگی استوار است. اشاره به دانکو در این متن، برای تمایز گذاشتن میان رهبری اخلاقیِ آگاه‌کننده و سلطهٔ شخصیِ قدرت‌محور به‌کار رفته است؛ تمایزی که در تجربهٔ معاصر جامعهٔ پارسی‌زبان، اغلب نادیده گرفته شده است.

ف.ن.بهرمان


این خبر را به اشتراک بگذارید
تگ ها:
اخلاق بردگی
بازیابی خرد
نظرات بینندگان:

ایمیل:
لطفا فارسی تایپ کنید. نوشتن آدرس ایمیل الزامی نیست
میتوانید نام و محل سکونت را همراه نظرتان برای چاپ ارسال نمایید
از نشر نظرات نفاق افکنی و توهین آمیز معذوریم
مطالب خود را برای نشر به ایمیل afghanpaper@gmail.com ارسال فرمایید.
پربیننده ترین اخبار 48 ساعت گذشته
کليه حقوق محفوظ ميباشد.
نقل مطالب با ذکر منبع (شبکه اطلاع رسانی افغانستان) بلامانع است